خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
با اینا زمستونو سر می‌کنم...

سالهای پیش از این، عید نوروز حال و هوای دیگه‌ای واسم داشت. می‌تونستم اومدن بهار رو حس کنم. سالهای قبل، یعنی همون وقتایی که بچه بودم، همون وقتایی که چیز زیادی حالیم نمی‌شد...

فرار از مدرسه و پُز دادن به بچه‌محل‌هام که من هفته‌ی آخر رو مدرسه نمی‌رم. اون وقتا یه ناظم داشتیم که هرسال آخرای اسفند که می‌شد می‌گفت اگه مدرسه نیاین از نمره‌ی انضباطتون کم می‌کنم ولی من و چنتا دیگه از دوستام که میدونستیم تهدیداش الکیه، هیچ وقت هفته‌ی آخر رو مدرسه نمی‌رفتیم و از نمره‌ی انضباطمون هم هیچ‌وقت کم نشد!

یادمه با مامان می‌رفتم خرید عید، کفش و لباس نو می‌خریدم. البته هیچ وقت دوس نداشتم واسه عید لباس بخرم چون وقتی بعد از تعطیلات با اون کفش برق انداخته و لباس تر و تمیز میرفتم مدرسه، اون بچه‌هایی که به هر علت لباس عیدانه نخریده بودند مسخرمون می‌کردن و بهمون می‌گفتن "بچه پولدار"! و اونا نمی‌دونستن که با یه بابای کارمند با چندرغاز حقوق و پنج سر عائله که آدم بچه پولدار نمی‌شه. ولی من یه ترفند واسه جلوگیری از مسخره شدن داشتم، قبل از ورود به مدرسه کفش کتونیامو خاکی می‌کردم و لباسامو چین و چروک مینداختم که نو نشون ندن و البته این ترفند خیلی هم کارساز بود.

لذت بخش ترینِ خاطره‌های عید آن سالها مربوط به روزای اول عید و لحظه‌ی تحویل ساله. همه‌ی اعضای خانواده دور سفره‌ی هفت سین جمع می‌شدیم و بابا یکی یکی اسکناس‌های نو و تانخورده رو از لای قرآن درمیاورد و بهمون میداد، هیچ لذتی بالاتر از گرفتن اولین عیدی نبود، البته چون اسکناس‌های بابا از همه درشت‌تر بود زودی خرج می‌شد ولی اسکناس‌های تانشده‌‌ی زیادی رو نگه داشتم که الان یادگاری اون زمان هستن و ارزش معنویشون صدها برابر بیشتر از ارزش مادیشونه. بعد دسته جمعی راه میفتادیم و می‌رفتیم خونه‌ی مادربزرگ. اونجا دیگه همه‌ی فامیل جمع می‌شدن و بازار عیدی دادن و عیدی گرفتن داغ بود و از همه خوشحال‌تر ما بچه‌ها بودیم که چشممون به دست بزرگترا بود که ببینیم اسکناس کی از همه درشت‌تره!

روزای بعدش هم پیکان سفید بابا بود و گشت و گذار توی کوه و کمر...

تا اینکه بزرگ شدیم، همه‌ی اون بچه‌هایی که عیدی می‌گرفتن بزرگ شدن. دیگه اون شور و حال دوران بچگی رو نداشتیم، خونه‌ی مادربزرگ دیگه اون قیل و قال قدیم رو نداشت، دیگه گرم نبود، تعداد بچه‌ها کمتر شده، بزرگترها هم میلی به جمع‌شدن کنار هم ندارن، انگار هرچی سن و سال بالاتر می‌ره، شور و شوق کمتر می شه. با یه تلفن، تبریک عید گفته میشه و مادربزرگ چشم به در می‌دوزه ببینه کی از درمیاد و خوشحالش کنه. امسال هم مثل چند سال قبل، یه عید بی‌روح دیگه داره میاد، من که تا آخرین روز سال سرِ کارم و دیگه دوران مدرسه‌ نیست که بخوام فرار کنم، لباس نو هم نخریم و دیگه لازم نیست بعد از تعطیلات از کسی خجالت بکشم که کفشام و لباسام نو و تر و تمیزن.

شاید امسال فقط از بابا عیدی بگیرم، توی فامیل دیگه به ما بچه بزرگا عیدی نمی‌دن و مادربزرگ هم چندسالیه که منو از عیدی گرفتن محروم کرده. دلم هوای همون ده تومنی و بیست تومنی تانشده رو کرده، هوای بوی خونه‌ی مادربزرگ، دلم تنگ شده واسه اونایی که امسال کنارمون نیستن و جاشون خالیه، دلم تنگه واسه تمام لحظات خوش و شیرینی که این روزها کمیاب شده ، دلم روزایی رو میخواد که هنوز که هنوزه دارم حسرتشون رو میخورم...

یه عید دیگه داره میاد و یه سالِ دیگه داره تموم میشه. تعطیلات امسال رو نمی‌خوام به خودم سخت بگیرم، یه برنامه ریختم که چند روزی رو برم دل طبیعت و از آسمان آبی و زمین سبز و صدای بارون وقتی میخوره به سقف چادر لذت ببرم.

امیدوارم هرسال بهتر از سالهای قبل برای همه‌ باشه... برای همه، حتی شما دوست عزیز!


[ تگ ها : ]
+
چترها را باید بست

ابرهای سیاه همه جا رو گرفتن. صبح که از خونه بیرون اومدم بارون نم نم می‌بارید، اما توی راه برگشت عشقبازی اسمون غافلگیرم کرد. بارون خیلی شدید شد. پیش خودم فکر کردم کاش ماشین رو آورده بودم اما دیدم حیفه که از این بارون استفاده نکنم، یه ماه دیگه حسرت همچین بارونی رو میخورم. پیاده راه افتادم به سمت خونه، بی‌اعتنا به بوق‌های وسوسه‌انگیز تاکسی‌ها و بی‌تفاوت به باد سردی که مو به تنم سیخ میکرد. زیر بارون، پای پیاده... قیافه‌ی خودم رو توی ذهنم مجسم می‌کنم، ناخوداگاه خندم می‌گیره، سراپا خیس شدم، آب بارون از سر و صورتم میچکه، ولی واقعن لذت بخشه و از این همه زیبایی لذت می‌برم.

یاد سالهای قبل از این میفتم، سالهایی که بچه بودم و از مدرسه که برمی‌گشتم، زیر بارون، کیفم رو میگرفتم روی سرم که خیس نشم و می دویدم، فکر میکردم اگر تندتر بدوم، کمتر خیس میشم! وقتی هم می‌رسیدم خونه کفشامو که خیس خیس بودن رو میذاشتم کنار بخاری نفتی تا واسه فردا صبح که می‌رم مدرسه هم خشک بشن و هم گرم بمونن...

توی این فکرا بودم که یه ماشین با سرعت میزنه توی چاله‌ِ کنارم و سراپای خیسم رو خیس‌تر میکنه، دیگه برام مهم نبود چقدر خیس بشم،گرچه میدونم تا دو سه روز بعدش از شدت سرماخوردگی و بیحالی جام توی رختخوابه ولی با این حال دل از بارون نمی‌کَنَم و راهمو میگیرم و میرم.

الان از اون وقتاس که دلم میخاد یه مزرعه‌ی آفتابگردان داشته باشم و روی صندلی توی ایوون بشینم و به قطره‌های بارون نگاه کنم!

باران لبریز از شعره، از عشق، از هر آنچه که خوبه. باران، لبریز از خداست... و فعلن همین بس که دارم از آخرین باران‌های زمستانی لذت می‌برم.


[ تگ ها : ]
+
هفته‌‌ای که لعنتی بود اما من هنوز امیدوارم!

هفته‌ی گذشته، هفته‌ی جالبی نبود، یعنی نه تنها جالب نبود بلکه خیلی هم بد بود. از اون وقتایی بود که هیچ کس دلش نمیخواد داشته باشه. خیلی هم سخت و دیر گذشت. از اون هفته هایی که بدبیاری از روز شنبه ساعت 7 صبح شروع میشه.

خراب شدن ماشین، یکی از عوامل اصلی خراب شدن هفته‌اس. امیدوارم هیچ وقت این واقعه ی اسفناک رو تجربه نکنین که صبح شنبه میخای بری سرِ کار، ببینی ماشینت روشن نمیشه!. کابوس رفتن به تعمیرگاه و هزینه‌های سرسام‌آور قطعات خودرو، خودش به تنهایی می‌تونه مقام اول رو در خراب کردن هفته ی آدم داشته باشه.

کمر‌درد، در آستانه‌ی سی سالگی، یعنی هِی پسر! داری کم‌کم پیر می‌شی. یه کمردرد لعنتی سراغم اومد و تمام فعالیتهای ورزشی و کاری‌م رو زیر سئوال برد! هرچند که این کمردرد هنوز دست از سرم و البته دست از کمرم برنداشته و هنوز باهاش درگیرم.

حساسیت فصلی، یکی دیگه از عوامل خراب شدن هفته‌ی گذشته‌ی اینجانب بود، که خیلی زودتر از موعد مقرر خودشو نشون داد. با تغییر فصل و اومدن بهار، عطسه‌های گاه و بیگاه امونمو می‌بُره و کلافه ام میکنه، نکته‌ی جالب اینجا بود که حساسیت امسال با چاشنی کمردرد مخلوط شده و با هر عطسه، انگار مهره‌های پشتم جابجا می‌شه و شدت کمردرد بیشتر!

حتا یه اتفاق خوب هم این وسط نیفتاد که باعث دلخوشی بشه و یه حالی بهم بده و البته انگیزه‌ای برای نوشتن ایجاد کنه و از فشارهای روحی روانی کم بشه، البته یه خبرایی به گوش رسید که داشتیم به اون اتفاق خوبه نزدیک می‌شدیم اما انگار قسمت نشد و اون خبر در نطفه خفه شد!

روزگار هم که قربونش برم هر لحظه داره میگه این که چیزی نیست، تازه کجاشو دیدی؟!؟!

زندگی، همیشه اونجوری که دلت میخواد پیش نمی‌ره، بعضی وقتا هست که چیزی برات پیش میاد که اصلن انتظارشو نداری، داری زندگی عادی و تکراری هرروزتو سپری می‌کنی که بدبیاری، چاشنی این روزمرِگی میشه و آرامشتو به هم میزنه. از اون بدبیاری‌هایی که دائم توی فکرته، از اونایی که شبا که می‌خوابی تا صبح چند بار بیدار می‌شی و هی ساعتو نگاه می‌کنی ببینی صبح شده یا نه.

رسیدن به آرامش سخته، اما غیرممکن نیست، ولی اینکه بخوای بی‌خیال همه‌چیز بشی و خودتو بزنی به نفهمی غیرممکنه!  یعنی نمی‌تونی اینکارو بکنی،آدمیزاده دیگه، فکر داره، شعور داره، می‌فهمه، وقایع اطرافش رو درک می‌کنه و نمی‌تونه بی‌خیال از کنارشون رد بشه واسه همینه که بعضیا اینقدر زود پیر می‌شن چون نمی‌تون بی‌خیال باشن، نمیتونن نفهمن.

به هرحال، هنوز منتظر یه اتفاق خوبم که بهار امسال رو با یه انرژی بیشتر و حال بهتر شروع کنم. هنوز امیدوارم...


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!