خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
وقتشه که بیفتی!

این روزا شدیدن منتظر یه اتفاق خوبم، یه اتفاق خوشایند. البته فکر نکنین خوابی چیزی دیدم ها! نه! فقط خیلی وقته زندگیم داره بدون اتفاق میگذره. حتا کارِ جدیدم هم برام یه اتفاق نبود، شاید چون احساس می‌کنم وقتی از یه اتفاق خوب حرف می‌زنم باید یه چیزی تو مایه‌های یه انقلاب کبیر باشه، چیزی که به کُلی آدم رو دگرگون کنه. واسه همینه بیصبرانه در طلب یه اتفاقم.

روزها رو سپری می‌کنم تا اون اتفاقه بیفته. کار دیگه‌ای هم از دستم برنمیاد، ینی از این که منتظر یه اتفاق بشینم خسته نمی‌شم، پس همچنان منتظر می‌مونم. هربار که گوشیم زنگ می‌خوره، هربار که توی خیابون قدم می‌زنم، هربار که پشت چراغ قرمز توی تاکسی نشستم، هربار که توی کافه خیره میشم به فنجون چایی که از تمیزی داره برق می‌زنه... منتظر یه اتفاق هستم، یه اتفاق خوب که حالمو خوب کنه!


[ تگ ها : ]
+
ساعت به وقت تنهایی

این یک پُست شاعرانه در باب تنهایی نیست بلکه حقیقتی است که میخواهد بیان شود.

هرکسی یه تعریفی از تنهایی داره. برای بعضی‌ها لذت‌بخشه و برای بعضی عذاب آور. بعضیا توی جمع چندنفری احساس تنهایی میکنن و بعضیا حتا توی تنهاترین لحظاتشون هم تنها نیستن. به هرحال بستگی به آدم داره که چه جور با تنهاییش کنار بیاد.

خیلی کارا رو نمیشه تنهایی انجام داد و یه کارایی هم هستن که فقط تنهایی می‌چسبن.

تنها بودن خیلی خوبه! گاهی واقعن باید تنها باشی تا درک کنی که تنهایی چقدر می‌تونه آدمو داغون کنه، اونوقته که قدر با هم بودن رو می‌دونیم.

من تنها نیستم! اما گاهی از تنها بودن لذت می‌برم. نیاز دارم تنها باشم و فقط با خودم حرف بزنم، قدم بزنم، چای بخورم، فکر کنم، خیره بشم، سکوت کنم...

البته هر چیزی حد وسطش خوبه، تنهایی و یا با جمع بودن هم حدی داره و اگه از اون حد وسطش بگذره دیگه میزنه توی ذوق و اصلن خوشایند نیست.

یه کارایی هستن که دوس دارم تنهایی انجام بدم، مثل کتاب خوندن یا وقتایی که به موسیقی گوش میدم و یه کارایی هم هستن اصلن تنهایی بهم نمی‌چسبه. مثل غذا خوردن! از تنهایی غذا خوردن نفرت دارم. ینی وقتی تنهام اصلن دست و دلم نمیره غذا بخورم. از تنها ورزش کردن هم خوشم نمیاد، حتا نمیتونم قدم از قدم بردارم!

به هر حال اگه تنها هستید، ناراحت نباشید و تا جایی که میتونید از تنهایی خودتون لذت ببرید.

نمیدونم چرا از تنهایی نوشتم. شاید چون امشب تنهام و موسیقی و کتاب هم نمیتونه آرومم کنه...


[ تگ ها : ]
+
بر باد رفته

دوست وبلاگی عزیزم یک ذهن پریشان منو به یه بازی جالب دعوت کرده که از آرزوهایی که داشتم و بهشون رسیدم پرده برداری کنم.

کاش سئوال یه جور دیگه بود: آرزوهایی که داشتم و بهشون نرسیدم! چون تعداد آرزوهایی که دارم و هنوز به دست نیاوردمشون خیلی بیشتر هستن.

از آرزو گفتن همیشه سخته، چون یه چیزایی هستن که یه جورایی خصوصین و نمیشه همشونو گفت اما خُب این بار باید پرده برداری بشن.

میخوام از هفده هجده سالگی شروع کنم چون هر آرزویی قبل از این سن، یه خیال واهی بیش نیست.

درسم که تموم شد و کنکور دادم و اون چیزی رو که دوس نداشتم قبول شدم. استارت رو زدم و شروع کردم به درس خوندن... آرزو داشتم کامپیوتر بخونم اما نشد.

آخرای سال 85 بود که مجموعه شعرامو دادم به ارشاد برای گرفتن مجوز که بعد از حذف چنتا از شعرا، مجوز صادر شد و کتابم چاپ شد. خیلی هیجان انگیز بود ولی به علت توزیع نامناسب ناشر، اون استقبالی که انتظار داشتم از کتاب نشد هرچند که توی سایتها و چنتا از روزنامه‌ها به خوبی معرفی شد و جای بسی خوشحالی بود برام. آرزوی چاپ کتابم، خیلی قشنگ بود که بهش رسیدم.

سال 88 درسم تموم شد و باید میرفتم سربازی. با مدرک لیسانس آموزش ابتدایی، به عنوان سربازمعلم وارد مدارس عشایری و روستایی شدم و دو سال از بهترین سالهای عمرم رو با بچه های صاف و ساده و صمیمی روستایی گذروندم. یه معلم جوون و پرانرژی، دور از زندگی شلوغ شهری...

بعد از اتمام خدمت سربازی، یک سال دیگه هم توی سیستم موندم و داشتم به آرزوی زیبای معلم شدن می‌رسیدم اما دست تقدیر و پارتی نذاشت و از سیستم خارج شدم.

حالا داریم به سالهای اخیر نزدیک میشیم.

یه سامورایی جوون که دنبال کار میگرده!

آرزوی بزرگم رسیدن به یه کار ثابته که هم با روحیه‌ام سازگار باشه و هم حقوق کافی داشته باشه که این سالهای باقیمانده‌ی عمرمو باهاش سپری کنم و لذت یه مسافرت به دنیای زیبای اطرافم رو تجربه کنم! فعلن دارم با این آرزوی دور و دراز دست و پنجه نرم می‌کنم!

داشتن آرزو بد نیست، ینی آرزو باعث میشه که امیدوار بمونی و همیشه تلاش کنی ولی یه همت عالی میخواد و شانس و ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم باید دست در دست هم نهند به مهر...

و حالا در آستانه ی سی سالگی، داشتن سلامت جسمی و روحی، یه پدر و مادر خوب، یه وبلاگ که میشه همه‌ی حرفاتو بدون رودربایستی توش بزنی، دوستای مجازی که از هر چیزی برام حقیقی‌ترن، از بهترین چیزاییه که این روزا دارم.

این بود انشای من!

 

پ.ن: من هم سه نفر از دوستامو دعوت میکنم به این بازی

دختر ارغوانی

سرندیپیتی

نیم زن


[ تگ ها : ]
+
گاهی برای شما هم اتفاق می افتد

یه روزایی صبح زود از خوب بیدار می‌شی و می‌ری سرِ کار و ظهر هم بدون هیچ استراحتی کارای عقب‌ افتاده رو انجام میدی. شب که کارات تموم میشه میخای بیای خونه  و بعد از خوردن یه شامِ سبک و یه چایی دبش، با لباس راحتی روی مبل لم بدی و حین تماشای تلویزیون خوابت بگیره تا صبح..... اما همین که میای خونه می‌بینی که مهمون اومده و مجبوری از همون لحظه‌ی ورودت به خونه، تا آخرای شب با چشمای خمار از خواب و همون لباسای رسمی که طول روز تنت بوده و یه لبخند مصنوعی به مهمونا نگاه کنی و به حرفایی که اصلن متوجه نمیشی چی میگن گوش بدی و بیصبرانه منتظر باشی که بلند شن و برن خونه‌هاشون...

حالا که مهمونا رفتن، یه نفس راحت میکشی و میری روی تختخواب دراز می‌کشی که بخوابی، ولی انگار نه انگار که تا یه ساعت پیش داشتی خمیازه میکشیدی و از بیخوابی، اشک از چشات راه افتاده بود و خواب داشت از سر و کولت بالا می‌رفت. از شدت خستگی دیگه خوابت نمیبره. دوس داری چشماتو ببندی اما بسته نمی‌شن، تمام بدنت بی حسه ولی باز خوابت نمی‌بره. می‌شینی لبه‌ی تخت، چشمات می‌سوزه، دم به دقیقه سرتو میخارونی. نه حوصله تماشای تلویزیون داری، نه خوندن کتاب و نه هیچ چیز دیگه. فقط دوس داری بخوابی. تا دم دمای صبح با خودت درگیری تا اینکه بلعخره با هزار انا انزلنا خوابت می‌گیره اما یه ساعت بعدش زنگ بیداری موبایلت از خواب بیدارت می‌کنه و مجبوری واسه یه روز کاری دیگه با بی‌حوصلگی آماده شی...


[ تگ ها : ]
+
چای با طعم وبلاگ!

وقتی توی یه موقعیت جدید قرار می‌گیری، یا با یه آدمایی که تفکرات یکسان دارن برای مدتی طولانی یه جا قرار می‌گیری، احساس می‌کنی که رفتارت تغییر کرده و کم کم داری خصلت اونا رو می‌گیری...

وقتی سرِ کارٍ قبلیم بودم، چنتا از دوستان و همکارام کاملن غرق در دنیای اینترنت و تکنولوژی بودن، مدام توی محل کار بحث و تبادل نظر در مورد پیشرفتهای تکنولوژی و اخبار علمی روز دنیا و وبگردی و این چیزا بود. البته ناگفته نمونه که به اینترنت هم دسترسی آسان داشتیم و در خلال کار، یه ناخنکی هم به کارهای شخصی اینترنتیمون می زدیم!

اما حالا و سرِ کار جدیدم، همکارام متعسفانه!! زیاد سر و کاری با دنیای مجازی و دیجیتال ندارن، سن و سال بالا، گوشی موبایل ساده، عدم دسترسی به اینترنت، حتا یکی دوتاشون کلاً توی باغ نیستن و در جریان امر قرار ندارن. هیچ بحثی در مورد علم و تکنولوژی نمی‌شه، هیچ حرفی از وبلاگ و فیس‌بوک و توییتر و ... نیست. هرچی که هست واقعیه، آدمای واقعی واقعی! من هم که از صبح تا عصر باهاشون سر و کار دارم و در این ارتباط، همه جانبه تحت تأثیر قرار گرفتم. شاید دلیل غیبت طولانی ماه گذشته ام همین باشه. اما به خودم اومدم، چون اگه خیلی قاطیشون بشم، بیرون اومدن از دنیای تک‌بُعدی حقیقی خیلی سخت میشه. دوباره برگشتم و وقتایی که بیکارم رو با گوشی موبایل و سر زدن به وبلاگ دوستان و چک کردن ایمیل و خوندن کامنتا میگذرونم و خیلیم لذت میبرم که طعم تلخ چایی رو با خوندن یه پست قشنگ شیرین میکنم.

البته دارم سعی میکنم همکارام رو بیارم توی دنیای مجازی و با این محیط هم آشناشون کنم، بلعخره انرژی یه جوونی که داره مرز سی سالگی رو رد میکنه از بقیه بیشتره! میخام بیان و سیر و سفر در آسمان مجازی رو تجربه کنن و بدونن که یه دنیای دیگه هم هست که لذتش بیشتر از دنیای واقعیه!


[ تگ ها : ]
+
آسمان مال من است

قدم زدن، یکی از کارهاییه که حالمو خوب میکنه. یه عصر زمستونی و یه بلوار بلند و بی انتها که انگار تمومی نداره، با درختای برهنه و آفتابی که مایل می تابه و فکر کنم حتا خودشم نمیتونه گرم کنه چه برسه به ما! تیکه های ابری که بعد از باریدن های دیروز، دارن پراکنده میشن و میرن یه جای دیگه ببارن.

سوز سردی میاد، شال گردنمو محکمتر دور دماغم می پیچم که سوز سرما کمتر اذیتم کنه. دستامو توی جیب کتم گذاشتم و رو به خورشید دارم حرکت میکنم. کسی رو نمی بینم واسه پیاده روی اومده باشه، اگرم کسی هست در حال تند راه رفتنه تا هرچه زودتر به مقصدش برسه و مطمعنن اگه ماشین شخصی داشت هیچ وقت توی این سرما پیاده راه نمی رفت.

قدم زدن توی هوای سرد رو چند برابر بیشتر از قدم زدن توی گرما و تابستون دوس دارم. نه اینکه سرما رو دوس داشته باشم ها، نه! اما قدم زدن توی هوای سرد حس بهتری بهم میده، شاید چون باعث میشه بدنم گرم بشه، یا عضلاتی که از شدت سرما یخ زدن رو یه کم نرم میکنه!

به انتهای بلوار نگاه می کنم، نمی خوام تا آخرش برم. از وسطاش سر و ته میکنم و برمی گردم چون اگه بخوام تا آخرش برم هم هوا تاریک میشه و هم مجبور میشم واسه برگشتن تاکسی بگیرم که لذت قدم زدن رو از بین می بره.

نزدیک خونه‌ام. آفتاب کاملن غروب کرده و هوا رو به تاریکی می ره. مدتها بود این حال و هوا رو تجربه نکرده بودم. به آسمون نگاه می کنم. ابرها دارن برمیگردن، انگار از اول هم قصد رفتن نداشتن. کاش امشب هم بارون بباره. الان دیگه دم در خونه هستم، یه چایی داغ با خرمای شیرین خیلی می چسبه...



[ تگ ها : ]
+
بودن یا نبودن...

نوشتن در دنیای مجازی دلایل خاص خودش رو داره، حتا گاهی اونقدر درگیر این دنیای مجازی میشی که دنیای واقعی برات بی معنی میشه و دوستای دنیای مجازی، رنگ واقعی تری به خودشون میگیرن. شاید چون دنیاییه که آدما خیلی راحت هستن، میتونن پشت یه نقاب تموم اون حرفایی که توی دلشونه و نمی تونن توی دنیای حقیقی بگن رو می نویسن. یه آدم دیگه میشن، یه شخصیت دیگه میگیرن، دنیای خوبیه اما دیگه از دنیای واقعی دور میشی، خودتو گم میکنی. عوض میشی، دوس نداری برگردی و آدمای دور و برتو ببینی.

این روزا اما من درگیر دنیای واقعی شدم. اونقدر درگیر که به کلی دنیای مجازی رو از یاد بردم. دستم به نوشتن نمیره، اینترنت در دسترس ندارم، چنبار مطالبی که میخواستم بذارم روی وبلاگ، روی کاغذ نوشتم اما یا گمشون کردم یا دست و دلم نمی رفت بشینم پای کامپیوتر و تایپشون کنم. از برف نوشتم که این روزها همه جا رو سفیدپوش کرده، از دلمشغولیها و کار و کاسبی این روزای خودم نوشتم، از خوبی ها و بدیهای دنیای واقعی نوشتم...

اما حالا نوشته هام شدن قدمهایی که روی آسفالت سرد خیابون برمیدارم، خیابون واقعی با آدمای واقعی، اتومبیلهای واقعی، آسمون واقعی، پنجره های واقعی، قلم و خودکار واقعی....

شدیدا مشغولم. وقتی به یه کاری که میخواستی نمی رسی، تلاش میکنی که با چیزایی که داری خودتو سرگرم کنی، با همونا خودتو مشغول کنی. و حالا من خودمو درگیر دنیای واقعی کردم. درگیر آدمایی که از صبح تا شب در حال دویدن هستند توی یه شهر واقعی.

هر صبح به خورشید واقعی سلام میدم و نگاهمو بهش میدوزم تا گرماشو توی وجودم حس کنم، حتا توی سرمای این دنیای واقعی.


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!