خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
هذیان

امشب

دارم برایت شعری می‌نویسم

اما

خوابم می‌آید

انگشتانم رو کیبورد سُر می‌خورند

سَرَم سنگین شدهیثئصححددقئصثتئباذذذذذذذذذذذذذذذذذغ

 

 


[ تگ ها : ساموراییانه ]
+
سالهای پس از این...

سالهای پیش از این، وقتی بچه بودم و هنوز کنار مادر میخوابیدم. انگار همهء دنیام توی همین آغوشِ امن خلاصه میشد. فکر و خیال نداشتم. بزرگترین دغدغه ام نوشتن مشقهای فردام بود. بی خیال از همه جا میخوابیدم بدون اینکه فکر کنم فردا چی میشه. صدای نفسهای مادرم بزرگترین اطمینانم بود که زندگی همچنان ادامه داره. از دنیای آدم بزرگها دور بودم،از مشکلاتشون، از سختیاشون...

بعضی شبا اما مادر نمی خوابید. درد می کشید و پهلو به پهلو میشد.

- مادر؟ چیزی شده؟

+ نه پسرم، فقط حس میکنم دست و پام دارن میرن!

- چجوری میرن؟ دست و پات کجا میرن؟

+ انگار مال خودم نیستن. انگار دارن ازم جدا میشن!

- یعنی چی؟ میخوای بگیرمشون که نرن؟

+ (با لبخند) جایی نمیرن، فقط درد دارن. فکر و خیاله که شبا میان سراغ آدما...

و من با دستهای کوچکم کف پای مادرم رو میمالیدم، جایی که تمامِ بهشت ذره ای از اونو پُر نمیکرد.

سالها گذشت. بزرگ شدم و حالا دغدغه هام هم بزرگ شدن. دیگه بزرگترین دغدغه ام مشق فردام نبود. دنیام بزرگ شده بود. فکر و خیالهای مختلف سراغم اومدن. هرروز ماجرایی تازه برای فکر کردن داشتم. و شبها... شب که میشد هجوم میاوردن و خواب رو ازم میگرفتن و اونجا بود که انگار دست و پام میرفتن. به حرف مادرم رسیدم... اما من کِسی رو نداشتم که بپرسه دست و پات کجا میرن؟ و من بگم جایی نمیرن، فکر و خیاله، فکر و خیال که شبا میان سراغ آدما...!!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
خانه ام آتش گرفته...

- ماها خیلی وحشتناکیم. از اون چیزی که فکرشو میکردیم وحشتناکتریم. بیشترین آسیب از خودمون داره بهمون وارد میشه. بعد از آتش سوزی پلاسکو و هجوم مردم میشه اینو فهمید. از موبایل بدستهایی که سد راه نیروهای امداد شدن میشه اینو دید. اینها به کنار. از ازدحام جمعیت واسه دست و پا زدن یه اعدامی بالای چوبه دار میشه اینو حس کرد که ما چقدر خطرناکیم. از ایستادن و عکس و فیلم گرفتن از یه ماشین که واژگون شده و داره جرقه میزنه واسه منفجر شدن میشه کاملن درک کرد که ما چقدر خطرناکیم. چقدر میتونیم به خودمون آسیب بزنیم و این کارها همچنان ادامه داره...

- درسته که زندگی پر از پستی و بلندیه اما گاهی فقط روی دور ترس و نگرانی و مصیبته و خیال بیرون اومدن از این وضعیت رو نداره. پشت سر هم داره اتفاقات بد میفته.

- مدیریت بحران یعنی بعد از یک شبانه روز هنوز نمیدونی چند نفر از نیروهات توی ساختمون زیر آوار و آتش موندن. یعنی یه هلیکوپتر امدادی نداری. یعنی یه نردبون آتش نشانی درست و حسابی نداری. یعنی چنتا ماشین آبپاش مجهز نداری. یعنی نیروهات فقط از روی غیرت و شرف دارن امدادرسانی میکنن و نه از روی آموزش صحیح. یعنی قبل از هرچیزی بیای تسلیت بگی و دل خیلیا رو خون کنی.


[ تگ ها : یادداشت ]
+
رفتم رفتی رفت...

وبلاگ رو رها می کنن و کوچ میکنن به تلگرام. یه لینک میذارن توی وبلاگ و مخاطب رو میفرستن توی تلگرام و این یعنی دیگه این طرفا پیدات نشه. دیگه وقتی نوشته هامو میخونی حق نداری نظر بدی. وقتی یه چیزی مینویسم فقط بیا نگاش کن. اگرم خوندی یا نخوندی مهم نیست، مهم اینه که تعداد seenها بالا بره. اگرم فوروارد کنی توی چنتا گروه که دستتم درد نکنه. تعداد اعضا هم که بالا رفت چهارتا تبلیغ میگیرم و تبادل لینک میکنم و از این حرفا.

دنیای تلگرام دنیای عجیبیه. داریم به مرحله ای میرسیم که به ازای هر یک نفر در ایران یک کانال درست میشه.

وبلاگتونو رها نکنین، توی تلگرام کانال بزنین و بنویسین ولی وبلاگتونو رها نکنین


[ تگ ها : یادداشت ]
+
دلم عجیب گرفته...

دلتنگی چیز عجیبی نیست. ممکنه هر لحظه که اراده کنه سراغت بیاد. وقتی یه روز بعدازظهر از محل کارت میای بیرون و هوا گرفته و ابریه، وقتی داری توی خیابون راه میری یه برگ خشک از درخت میفته جلوی پات، وقتی یه آهنگ خاطره انگیز گوش میدی، وقتی به یه جمله از یه کتاب میرسی، وقتی یه شعر از یه دوست به دستت میرسه، یا وقتی عصر یه روز جمعه پشت پنجره وایسادی و داری غروب آفتاب رو نگاه میکنی...


[ تگ ها : حس ]
+
بر باد رفته

من آدمی هستم با همه چی کنار میام. با خستگی، بی خوابی، سرما، گرما، راه دور، دلتنگی، کار زیاد، خراب شدن ماشین وسط اتوبان توی یه روز سرد که باد هم داره به شدت میوزه، با بیدار شدن ساعت شیش صبح وقتی دوس داری پتو رو بپیچونی دور خودت و به خوابت ادامه بدی، یا حتا بیدار شدنای نصفه شب وقتی توی خواب دستشوییت میگیره، با دیدن این بدبختایی که تا کمر خم شدن توی سطل آشغالای گنده واسه دوتا دونه پلاستیک، با نخوردن چایی به مدت فراوون، با ننوشتن، نخوندن، با آپدیت نکردن وبلاگاتون، با جواب ندادنتون به کامنتها، با سرمای اول صبح وقتی میخوره به پیشونیت، با دروغهای بیست و سی، با بازی مزخرف استقلال، با مسیج مدیر ساختمون یه هفته قبل از موعد شارژ ماهانه، با سرعت افتضاح اینترنت، با سوسک!! با پیراهن اتو نشده، با دراوردن لباسهای شسته شده از توی ماشین لباسشویی و پهن کردنشون، با غذا پختن در اوج گرسنگی، با شکستن دندون وقتی داری لقمه رو می جوی، با گروههای خانوادگی تلگرام، با نخوردن شکلات، با عذاب وجدان بعد از خوردن سوسیس، با ناخن شکسته وقتی گیر میکنه به پرز لباسات، با بیکسویت ساقه طلایی، با چایی توی لیوان یکبار مصرف پلاستیکی، با بی حوصلگی، با مرگ، با زندگی...

اما با یه چیز نمیتونم کناربیام...با همکار خاله زنک و دو به هم زن!!

کِسی که پشت سر همه حرف میزنه. با این یکی کنار نمیام. یکی بیاد منو خلاص کنه!


[ تگ ها : حس ]
+
پرسه در حوالی زندگی

زندگی با موجودات زنده‌ی بی‌زبون سخته. برای من که اینطوریه و نمیتونم باهاش کنار بیام. دلیل خاصی هم براش ندارم فقط گاهی فراموش می‌کنم بهشون برسم.

یه مدتیه که چنتا گلدون گرفتم و گذاشتم روی سکوی اُپن آشپزخونه شاید بتونم از اینجا زندگی با موجودات زنده‌ای که باید حواسم بهشون باشه رو شروع کنم. عصرها پرده رو کنار میزنم تا یه کمی نور بخورن. حتا گاهی میبرمشون کنار پنجره که آفتاب رو کاملن ببینن. براشون اسم انتخاب کردم و به اسم خودشون صداشون میزنم و باهاشون حرف میزنم.  اما بازم یکی دوتاشون حالشون بده. حدس میزنم روش‌های نگهداریشون با هم فرق داره. مثلا یکیشون نور زیاد بخواد، یکیشون آب کمتری بخواد و ازین حرفا. همچنان دارم روشون کار میکنم. یکیشون به کلی داغون شد و منم انداختمش دور. چنتا گلدون دیگه هم آوردم که بقیه احساس تنهایی نکنن. هرروز برگاشونو دستمال می‌کشم و نازشون می‌کنم. شاید اگه یه گربه جای اینا می‌گرفتم وضعیت خودم بهتر بود ولی ترسیدم که نکنه گربه‌ی بدبخت زیر دستم بمیره!

نکته‌ی جالب اینجاست با آدمها خیلی راحت‌ترم. اینکه بتونم با کسی زندگی کنم که بتونه حرف بزنه یا حداقل بتونه بگه دردش چیه. با هم حرف بزنیم، راه بریم، غذا بخوریم، کتاب بخونیم، فیلم ببینیم.

در هر حال باید خودمو بتونم به زندگی با زبون‌بسته‌ها وفق بدم چون هرکسی ممکنه روزهای تنهایی رو در پیش داشته باشه و کِسی کنارش نباشه که علاوه بر گوش شنوا یه زبان گویا هم داشته باشه.

اینجور زندگی کردن رو از گیاه شروع کردم چون یه جورایی حس کردم اگه طوریش بشه سکوت می‌کنه و منم خیلی عذاب نمی‌کشم! نگهداری گیاه توی آپارتمان سخت‌تر از جاهای دیگه‌س. هم به خاطر نوری که به گیاه می‌رسه و هم شرایط نگهداریش توی یه محیط کوچیکتر نسبت به طبیعت. فکر کنم جدا از ناز کردنشون با چیزی که بیشتر از همه حال می‌کنن موسیقیه که براشون پخش می‌کنم. فکر کنم خوششون بیاد از آهنگهایی که براشون میذارم و البته اون آهنگها هم زمان‌بندی خاص خودشو داره. صبحها موسیقی شاد و شیش‌و‌هشت، ظهرا سنتی و شبها هم کلاسیک! فکر کنم با این قضیه کنار اومدن و مشکلی نداشته باشن.

یه مدت کاشت سبزی رو امتحان کردم توی آپارتمان اما چندان موفق نبودم. یه کمی رشد داشتن ولی یه جایی دیگه رشدشون متوقف شد. فهمیدم که اینکاره نیستم چون دوبار شکست خوردم! ولی امیدوارم با این گیاهان عزیز آپارتمانی به مشکل برنخورم. تا حالا که زندگیمون مسالمت‌آمیز بوده و بعد از این هم به خودمون بستگی داره!

 


[ تگ ها : یادداشت ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!