خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
رفتم رفتی رفت...

وبلاگ رو رها می کنن و کوچ میکنن به تلگرام. یه لینک میذارن توی وبلاگ و مخاطب رو میفرستن توی تلگرام و این یعنی دیگه این طرفا پیدات نشه. دیگه وقتی نوشته هامو میخونی حق نداری نظر بدی. وقتی یه چیزی مینویسم فقط بیا نگاش کن. اگرم خوندی یا نخوندی مهم نیست، مهم اینه که تعداد seenها بالا بره. اگرم فوروارد کنی توی چنتا گروه که دستتم درد نکنه. تعداد اعضا هم که بالا رفت چهارتا تبلیغ میگیرم و تبادل لینک میکنم و از این حرفا.

دنیای تلگرام دنیای عجیبیه. داریم به مرحله ای میرسیم که به ازای هر یک نفر در ایران یک کانال درست میشه.

وبلاگتونو رها نکنین، توی تلگرام کانال بزنین و بنویسین ولی وبلاگتونو رها نکنین


[ تگ ها : یادداشت ]
+
دلم عجیب گرفته...

دلتنگی چیز عجیبی نیست. ممکنه هر لحظه که اراده کنه سراغت بیاد. وقتی یه روز بعدازظهر از محل کارت میای بیرون و هوا گرفته و ابریه، وقتی داری توی خیابون راه میری یه برگ خشک از درخت میفته جلوی پات، وقتی یه آهنگ خاطره انگیز گوش میدی، وقتی به یه جمله از یه کتاب میرسی، وقتی یه شعر از یه دوست به دستت میرسه، یا وقتی عصر یه روز جمعه پشت پنجره وایسادی و داری غروب آفتاب رو نگاه میکنی...


[ تگ ها : حس ]
+
بر باد رفته

من آدمی هستم با همه چی کنار میام. با خستگی، بی خوابی، سرما، گرما، راه دور، دلتنگی، کار زیاد، خراب شدن ماشین وسط اتوبان توی یه روز سرد که باد هم داره به شدت میوزه، با بیدار شدن ساعت شیش صبح وقتی دوس داری پتو رو بپیچونی دور خودت و به خوابت ادامه بدی، یا حتا بیدار شدنای نصفه شب وقتی توی خواب دستشوییت میگیره، با دیدن این بدبختایی که تا کمر خم شدن توی سطل آشغالای گنده واسه دوتا دونه پلاستیک، با نخوردن چایی به مدت فراوون، با ننوشتن، نخوندن، با آپدیت نکردن وبلاگاتون، با جواب ندادنتون به کامنتها، با سرمای اول صبح وقتی میخوره به پیشونیت، با دروغهای بیست و سی، با بازی مزخرف استقلال، با مسیج مدیر ساختمون یه هفته قبل از موعد شارژ ماهانه، با سرعت افتضاح اینترنت، با سوسک!! با پیراهن اتو نشده، با دراوردن لباسهای شسته شده از توی ماشین لباسشویی و پهن کردنشون، با غذا پختن در اوج گرسنگی، با شکستن دندون وقتی داری لقمه رو می جوی، با گروههای خانوادگی تلگرام، با نخوردن شکلات، با عذاب وجدان بعد از خوردن سوسیس، با ناخن شکسته وقتی گیر میکنه به پرز لباسات، با بیکسویت ساقه طلایی، با چایی توی لیوان یکبار مصرف پلاستیکی، با بی حوصلگی، با مرگ، با زندگی...

اما با یه چیز نمیتونم کناربیام...با همکار خاله زنک و دو به هم زن!!

کِسی که پشت سر همه حرف میزنه. با این یکی کنار نمیام. یکی بیاد منو خلاص کنه!


[ تگ ها : حس ]
+
پرسه در حوالی زندگی

زندگی با موجودات زنده‌ی بی‌زبون سخته. برای من که اینطوریه و نمیتونم باهاش کنار بیام. دلیل خاصی هم براش ندارم فقط گاهی فراموش می‌کنم بهشون برسم.

یه مدتیه که چنتا گلدون گرفتم و گذاشتم روی سکوی اُپن آشپزخونه شاید بتونم از اینجا زندگی با موجودات زنده‌ای که باید حواسم بهشون باشه رو شروع کنم. عصرها پرده رو کنار میزنم تا یه کمی نور بخورن. حتا گاهی میبرمشون کنار پنجره که آفتاب رو کاملن ببینن. براشون اسم انتخاب کردم و به اسم خودشون صداشون میزنم و باهاشون حرف میزنم.  اما بازم یکی دوتاشون حالشون بده. حدس میزنم روش‌های نگهداریشون با هم فرق داره. مثلا یکیشون نور زیاد بخواد، یکیشون آب کمتری بخواد و ازین حرفا. همچنان دارم روشون کار میکنم. یکیشون به کلی داغون شد و منم انداختمش دور. چنتا گلدون دیگه هم آوردم که بقیه احساس تنهایی نکنن. هرروز برگاشونو دستمال می‌کشم و نازشون می‌کنم. شاید اگه یه گربه جای اینا می‌گرفتم وضعیت خودم بهتر بود ولی ترسیدم که نکنه گربه‌ی بدبخت زیر دستم بمیره!

نکته‌ی جالب اینجاست با آدمها خیلی راحت‌ترم. اینکه بتونم با کسی زندگی کنم که بتونه حرف بزنه یا حداقل بتونه بگه دردش چیه. با هم حرف بزنیم، راه بریم، غذا بخوریم، کتاب بخونیم، فیلم ببینیم.

در هر حال باید خودمو بتونم به زندگی با زبون‌بسته‌ها وفق بدم چون هرکسی ممکنه روزهای تنهایی رو در پیش داشته باشه و کِسی کنارش نباشه که علاوه بر گوش شنوا یه زبان گویا هم داشته باشه.

اینجور زندگی کردن رو از گیاه شروع کردم چون یه جورایی حس کردم اگه طوریش بشه سکوت می‌کنه و منم خیلی عذاب نمی‌کشم! نگهداری گیاه توی آپارتمان سخت‌تر از جاهای دیگه‌س. هم به خاطر نوری که به گیاه می‌رسه و هم شرایط نگهداریش توی یه محیط کوچیکتر نسبت به طبیعت. فکر کنم جدا از ناز کردنشون با چیزی که بیشتر از همه حال می‌کنن موسیقیه که براشون پخش می‌کنم. فکر کنم خوششون بیاد از آهنگهایی که براشون میذارم و البته اون آهنگها هم زمان‌بندی خاص خودشو داره. صبحها موسیقی شاد و شیش‌و‌هشت، ظهرا سنتی و شبها هم کلاسیک! فکر کنم با این قضیه کنار اومدن و مشکلی نداشته باشن.

یه مدت کاشت سبزی رو امتحان کردم توی آپارتمان اما چندان موفق نبودم. یه کمی رشد داشتن ولی یه جایی دیگه رشدشون متوقف شد. فهمیدم که اینکاره نیستم چون دوبار شکست خوردم! ولی امیدوارم با این گیاهان عزیز آپارتمانی به مشکل برنخورم. تا حالا که زندگیمون مسالمت‌آمیز بوده و بعد از این هم به خودمون بستگی داره!

 


[ تگ ها : یادداشت ]
+
دیگر مگرش به خواب بینم...

سخت‌تر از درگذشت یه آدم خوب، تحمل کردن دوری و ندیدنشه. اینکه فکر کنی دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی رودررو ببینی و باهاش صحبت کنی. اینکه فقط ممکنه به خوابت بیاد و بتونی اونجا چند لحظه باهاش حرف بزنی یا نگاش کنی.

اینروزا من این‌جوری‌ام. داغدار رفتن کسی هستم که جای خالیش بدجور احساس میشه. برادرم نبود ولی مثل یه برادر دوستش داشتم. خیلی وقت بود داغ دوری کسی به دلم نمونده بود ولی فکر نمیکردم کسی رو که حتا فکرشم نمیکردم اینجوری ترکمون کنه.

مُردن یه جریان انکار ناپذیره و هرکسی یه روزی تجربه‌ش میکنه اما مُردن کسی که یه ارتباط عاطفی عمیق باهاش داشتی خیلی سخته و کنار اومدن با این شرایط سخت‌تر و سخت‌تر از همه دور بودن از خونه و خونواده‌س و بعد از دو سه روز باید برگردی تو کنج خلوت تنهایی خودت و به تنهایی این درد رو به دوش بکشی و شاید گاه‌گاهی با یه تلفن بتونی حرفاتو بزنی و درداتو تسکین بدی.

 


[ تگ ها : یادداشت ]
+
برای تولدم

کودکی سی و چند ساله‌ام

در میانه‌ی راهِ زندگی...

 


[ تگ ها : حس ]
+
بگذار تو را معشوقم بنامم

همه‌ی ما کم و بیش با داستانهای پلیسی آشنایی داریم. مخصوصاً زمانی که از تلویزیون سریالهای پلیسی پوآرو، مارپل،دِرِک یا حتا کارگاه علوی خودمون پخش میشد. خوبیِ پخش تلویزیونی اینه که دیده میشن و میتونن باب آشنایی با هر چیزی رو باز کنن.

اما کتاب بحثش جداست. مخصوصاً کتابهای پلیسی که مهجور واقع شدن. اینم یه دلایلی داره که ممکنه ترجمه‌ی نامناسب، عدم علاقه‌ی مخاطب به داستانهای پلیسی و خیلی چیزهای دیگه‌ باشه. به هر حال کتابهای پلیسی بیشتر جنبه‌ی سرگرمی داره تا بخوای به عنوان یه کتابخون حرفه‌ای این ژانر داستانی رو دنبال کنی.

دوران جوانی من اما با اتفاق‌های خوبی همراه بود. آشنایی با نویسنده‌ای به نام "مری هیگینز کلارک" نویسنده‌ی آمریکایی که به بانوی تعلیق شهرت داره به خاطر نوشتن داستانهای معمایی- پلیسی که مایه‌ای از درام و عاشقانه رو هم داره. یکی دو سالی با کتابهای این خانم سر کردم. داستانهاش حس خوبی به خواننده میده و خسته‌کننده نیستن و از اون دست داستانهایی هستن که بعد از سالها میتونی به یاد بیاری که موضوع اصلی داستان چی بوده.

مدتها گذشت و من دیگه از این دست داستانها دور شدم تا اینکه چند وقت پیش هدیه‌ای با همین ژانر به دستم رسید. کتابی با ترجمه‌ی روان دوست خوبم "سحر قدیمی" که شامل داستانهای کوتاه پلیسی جناییه و میتونه مخاطبهایی که خیلی به این داستانها علاقه ندارن رو مجاب کنه تا خوندنش رو تجربه کنن.

 

مشخصات کتاب من:

"تا مرگ ما را از هم جدا کند."

جمعی از نویسندگان

ترجمه: سحر قدیمی

نشر امیرکبیر

216 صفحه رقعی


[ تگ ها : از کتاب‌ها ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!