خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
پیدای ناپیدا شدم...

گم شدن خوبه... وقتی وسط این همه شلوغی گم می‌شی حس خوبی داره. گاهی لازمه که گم بشی وسط این همه هیاهو، وسط این همه پیچیدگی، وسط این همه تو در تو، وسط این همه خونه، وسط این همه خیابون، ، وسط این همه آدم، وسط این همه رنگ. گم شدن خوبه وقتی میخوای خودتو پیدا کنی، وقتی از پیدا کردن خسته می‌شی و میخوای یه مدتی استراحت کنی. تمام عمر در جستجوی چیزایی هستی که پیدا نمی‌کنی. در جستجوی چیزایی هستی که نمی‌تونی ببینی. اینروزا گم شدم، گم شدم در کتاب، در فیلم، در داستان، در شعر، در خودم. خودمو گم کردم تا بتونم دوباره خودمو پیدا کنم.


[ تگ ها : حس ]
+
هیچ

بعضی روزا هستن که تکلیف هیچی مشخص نیس. نه خوبن و نه بدن.نه خیلی خوبن و نه خیلی بد. یعنی معلوم نیس جریان چیه. میتونستن ازین بهتر باشن یا میتونستن از این بدترم باشن. بهرحال یه شرایط خیلی معمولیه. همینجوری هم میگذرن. تعداد این روزا توی زندگیم کم نیس. وقتی بهشون فکر میکنم انگار یه دوره ی بلند مدته که روزهای خیلی بد و روزهای خیلی خوب بین اینا گنجونده شدن. بهرحال یه جورایی نمیشه گفت راضی ام ازشون اما وقتی به این فکر میکنم که میشد شرایط بدتر از این باشه راضی میشم. تلاش میکنم واسه بهبودشون اما انگار نمیشه کاریشون کرد. بهرحال اسم اینروزا رو گذاشتم "هیچ". روزای معمولی و بدون هیچ اتفاقی ...


[ تگ ها : حس ]
+
امید؟ شیب؟ بام؟

 

مرا هزار امید است و هر هزااااااررر هیچ...!!

 

 


[ تگ ها : حس ]
+
با اینا زمستونو سر میکنم...

درست همین روزاس... یعنی از همین روزا شروع میشه. اینروزا بیرون رفتن از خونه و خیابونگردی یا خرید کردن یه دل گنده میخواد. یه دل میخواد که ببینی و دم نزنی، ببینی و بغض نکنی، ببینی و غصه نخوری...

همین روزاس که هرچی به عید نزدیکتر میشی تعداد بچه هایی که با صورتها و دستای کثیف و یخزده میان سر راهت با یه قیافه ی معصوم ازت میخوان که ازشون فال بخری، ازشون یه بسته کبریت یا چسب زخم بخری. همین روزاس که بیشتر دلت به درد میاد.

همین روزاس که میخوای بری بیرون و یه شلوار واسه عیدت بگیری اما همش چشمت میفته به این بچه ها... اون وقته که دیگه حس نداری چیزی بگیری واسه خودت... فکر میکنی که چجوری میتونی به اینا کمک کنی. چقدر میتونی ازشون خرید کنی آخه. گیرم همه ی کبریتاشو خریدی. یا همه ی فالهاشو اون شب برداشتی. فردا چی؟ پسفردا چی؟

اینروزا حواسمون به همه جا باشه. به دور و برمون. به بچه هایی که توی سرما میان سر راهمونو ازمون میخوان فال بگیریم. شاید نتونیم کاری کنیم که خوشبخت بشن اما یه فال کوچولو، یه لبخند، یه دلجویی... میتونه حالشونو واسه چند لحظه خوب کنه. اینا زندگیشون دست خودشون نیس، سرنوشت خیلیا دست خودشون نیس...


[ تگ ها : حس ]
+
هذیان

امشب

دارم برایت شعری می‌نویسم

اما

خوابم می‌آید

انگشتانم رو کیبورد سُر می‌خورند

سَرَم سنگین شدهیثئصححددقئصثتئباذذذذذذذذذذذذذذذذذغ

 

 


[ تگ ها : ساموراییانه ]
+
سالهای پس از این...

سالهای پیش از این، وقتی بچه بودم و هنوز کنار مادر میخوابیدم. انگار همهء دنیام توی همین آغوشِ امن خلاصه میشد. فکر و خیال نداشتم. بزرگترین دغدغه ام نوشتن مشقهای فردام بود. بی خیال از همه جا میخوابیدم بدون اینکه فکر کنم فردا چی میشه. صدای نفسهای مادرم بزرگترین اطمینانم بود که زندگی همچنان ادامه داره. از دنیای آدم بزرگها دور بودم،از مشکلاتشون، از سختیاشون...

بعضی شبا اما مادر نمی خوابید. درد می کشید و پهلو به پهلو میشد.

- مادر؟ چیزی شده؟

+ نه پسرم، فقط حس میکنم دست و پام دارن میرن!

- چجوری میرن؟ دست و پات کجا میرن؟

+ انگار مال خودم نیستن. انگار دارن ازم جدا میشن!

- یعنی چی؟ میخوای بگیرمشون که نرن؟

+ (با لبخند) جایی نمیرن، فقط درد دارن. فکر و خیاله که شبا میان سراغ آدما...

و من با دستهای کوچکم کف پای مادرم رو میمالیدم، جایی که تمامِ بهشت ذره ای از اونو پُر نمیکرد.

سالها گذشت. بزرگ شدم و حالا دغدغه هام هم بزرگ شدن. دیگه بزرگترین دغدغه ام مشق فردام نبود. دنیام بزرگ شده بود. فکر و خیالهای مختلف سراغم اومدن. هرروز ماجرایی تازه برای فکر کردن داشتم. و شبها... شب که میشد هجوم میاوردن و خواب رو ازم میگرفتن و اونجا بود که انگار دست و پام میرفتن. به حرف مادرم رسیدم... اما من کِسی رو نداشتم که بپرسه دست و پات کجا میرن؟ و من بگم جایی نمیرن، فکر و خیاله، فکر و خیال که شبا میان سراغ آدما...!!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
خانه ام آتش گرفته...

- ماها خیلی وحشتناکیم. از اون چیزی که فکرشو میکردیم وحشتناکتریم. بیشترین آسیب از خودمون داره بهمون وارد میشه. بعد از آتش سوزی پلاسکو و هجوم مردم میشه اینو فهمید. از موبایل بدستهایی که سد راه نیروهای امداد شدن میشه اینو دید. اینها به کنار. از ازدحام جمعیت واسه دست و پا زدن یه اعدامی بالای چوبه دار میشه اینو حس کرد که ما چقدر خطرناکیم. از ایستادن و عکس و فیلم گرفتن از یه ماشین که واژگون شده و داره جرقه میزنه واسه منفجر شدن میشه کاملن درک کرد که ما چقدر خطرناکیم. چقدر میتونیم به خودمون آسیب بزنیم و این کارها همچنان ادامه داره...

- درسته که زندگی پر از پستی و بلندیه اما گاهی فقط روی دور ترس و نگرانی و مصیبته و خیال بیرون اومدن از این وضعیت رو نداره. پشت سر هم داره اتفاقات بد میفته.

- مدیریت بحران یعنی بعد از یک شبانه روز هنوز نمیدونی چند نفر از نیروهات توی ساختمون زیر آوار و آتش موندن. یعنی یه هلیکوپتر امدادی نداری. یعنی یه نردبون آتش نشانی درست و حسابی نداری. یعنی چنتا ماشین آبپاش مجهز نداری. یعنی نیروهات فقط از روی غیرت و شرف دارن امدادرسانی میکنن و نه از روی آموزش صحیح. یعنی قبل از هرچیزی بیای تسلیت بگی و دل خیلیا رو خون کنی.


[ تگ ها : یادداشت ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!