خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
پاییز

صبح‌های پاییز رو دوست دارم، وقتی یه ابر سیاه همه‌ی آسمون رو گرفته و میدونی الان  نم نم بارون میزنه و کل روزت رو قشنگ میکنه.

ظهرهای پاییز رو دوست دارم، وقتی با یه لیوان چایی پشت پنجره ایستادی و درختهای لخت و عور رو نگاه میکنی و برگهای خشک و زردی که با یه نسیم از درخت میفتن روی زمین.

عصرهای پاییز رو دوست دارم، با آفتاب کم‌جونی که مایل می‌تابه و یه سایه‌ی چند متری ازت روی زمین میندازه.

شبهای پاییز رو دوست دارم، طولانی و دوست‌داشتنی، جلو تلویزیون دراز می‌کشی و یه فیلم خوب می‌بینی، یا یه کتاب رو دستت می‌گیری و میخونی تا وقتی پلکات سنگین میشه و خوابت می‌گیره.

پاییز رو دوست دارم...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
آشتی با فروشنده

یادم نیس آخرین باری که سینما رفتم کِی بود و چه فیلمی رو دیدم. راستش بعد از یه مدت که فیلمهای آبکی، سینمای ایران رو احاطه کرده بودن دیگه انگیزه‌ای برای سینما رفتن نداشتم. البته چنتا فیلمهای خوبی هم که اسمشون خوب در رفته بود رو توی خونه می‌دیدم ولی بازم داستانهای تکراری و کلیشه‌ای ایرانی و پایان مشخص همه‌ی فیلمها عذابم می‌داد. تا اینکه چند وقت پیش فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» رو دیدم. فیلم خوبی بود و یه جورایی امیدوار شدم که سینمای ایران دوباره میتونه سلیقه‌های مختلف رو راضی کنه. بازی دوست داشتنی لیلا حاتمی و علی مصفا و مخصوصا فضای موزیکال فیلم که قطعات زیبای موسیقی کریستف رضاعی حالمو خوب کرد.

تا اینکه دیشب بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم فروشنده‌ی اصغر فرهادی رو از سینمای چارسو دیدم. راستش فکر نمیکردم اینقدر راضی و قانع از سینما بیام بیرون. فیلم خوش‌ساخت فرهادی که هم مایه‌های طنز زیادی توش هست و هم رد پایی از غم و اندوه و ترس. با یه شروع هیجان‌انگیز که همین خودش مزیت یه فیلم خوبه که بتونی تا آخر پای فیلم بشینی و البته داستان معماوار و پلیسی فیلم که شهاب حسینی خوب از عهده‌ی کارش براومده. تیکه‌ انداختن‌های دانش‌آموزان توی کلاس با عماد، رفتار عماد با بابک توی یه صحنه از نمایش، شوکه شدن عماد سر میز شام بعد از فهمیدن جریان پول و .... نشون میده که لیاقت جایزه‌ی بهترین بازیگر کن رو داشته.

به هر حال امیدوار شدم از طریق فروشنده با سینمای ایران آشتی کنم و دوباره خودمو مقابل پرده‌ی هیجان‌انگیز وسفید سینماها ببینم.


[ تگ ها : از فیلمها ]
+
از خود طلب دوای دل مبتلای خویش

چند وقت پیش کتابی رو هدیه گرفتم و دنبال فرصتی بودم تا بتونم بخونمش و یه روز تعطیل بهترین فرصت برای خوندنش بود. حجم کتاب زیاد نبود اما حرفهای زیادی برای گفتن داشت. "اسکار و بانوی صورتی پوش" اثر اریک امانوئل اشمیت داستان یه پسربچه‌ی دوازده ساله‌س که به خاطر سرطان فقط 12 روز دیگه زنده‌س. در این بین یه پرستار صورتی‌پوش بهش توصیه میکنه که هرروز برای خدایی که پسربچه تا حالا حسش نکرده یه نامه بنویسه و یه چیزی درخواست کنه و هر روز از عمر باقیمونده‌شو به عنوان ده سال حساب کنه، اونوقته که بعد از 12 روز صد و بیست ساله میشه.

متن کتاب، نامه‌هاییه که اسکار برای خدا می‌نویسه ولی جذاب و دوست‌داشتنیه با یه زبون بچگونه و لذتبخش که از اول تا آخر کتاب رو یه نفس ‌می‌خونی. ماجرای کلی داستان تلخ و غم‌انگیزه اما مایه‌هایی از امیدواری و عشق که درون نامه‌ها وجود داره یه جورایی از غم‌ِ داستان کم‌ می‌کنه. اشمیت به خوبی از زبان کودک حرف می‌زنه و در کلِ داستان می‌تونی خودتو جای اسکار بذاری و توی نقشش بازی کنی.

هرچند داستان خیلی تلخ تموم میشه ولی آرامشی که اسکار در پایان داستان بهش میرسه رو می‌تونی حس کنی.

ترجمه‌ی روان این کتاب هم قابل تحسینه.


مشخصات کتابی که من دارم:

اسکار و بانوی صورتی پوش
اریک امانوئل اشمیت، مهوش خرمی پور (مترجم)  
  • تعداد صفحه: 100
  • نشر: صدای معاصر (10 اسفند، 1392)

[ تگ ها : از کتاب‌ها ]
+
سفری تا تهِ بیشه‌های سرسبزِ خیال

چند وقت پیش خونه‌ی یکی از دوستام با یه دختر روس آشنا شدم که جهانگردی رو از ایران شروع کرده بود. از مرز آذربایجان وارد شده بود و اولین شهر رو هم تهران انتخاب کرده بود. فقط با یه کوله‌پشتی و سبکبار. خیلی ساده و راحت سفرشو شروع کرده بود. توی صحبتهاش می‌گفت که میخوام همه‌ی کشورهای دور و اطراف رو بگردم البته این سفر رو بعد از یه گشت و گذار کامل که دور و ور روسیه گشته بود انجام میداد. راستش هضمش برای من سخت بود. برای منی که فکر سفر به چهارطرف ایران توی ذهنمه و هنوز شاید یک‌سوم ایران رو هم ندیدم. محدودیت‌های دست و پاگیر کار و پول و وقت که توی زندگی ما ایرانیا نقش زیادی داره. آرزوی سفر به دور دنیا رو همه دارن ولی اینکه از کجا شروع کنی و چجوری شروع کنی خیلی مهمه. اینکه سخت نگیری و راه بیفتی و بری هرجا دلت میخاد. حالا من با تکرار روزهای مثل هم دارم سفر اون دختر روس رو از اینستاگرامش دنبال می‌کنم که کجاها میره و با حسرت پستهاشو لایک میکنم و با عکسهاش همسفر میشم و  امیدوارم یه روزی با یه کوله‌پشتی راه بیفتم و دنیا رو بگردم ...


[ تگ ها : حس ]
+
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید!

چقدر سطح آرزوها، سطح توقع، سطح خواسته‌ها، سطح تفکر آدمای مختلف با هم فرق داره.

یه نفرهست که ماهی پنجاه میلیون تومن خرج هزینه رفت و آمد و خوش گذرونی و تحصیل دخترش توی انگلیسه و یه نفرم هست که 50 میلیون از بانک انصار برنده میشه میاد و توی رسانه ملی جلوی میلیونها نفر با  گریه و زاری سجده‌ی شکر به جا میاره.


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

عینکی که فریم گرد داره رو میذاره روی چشمش و کتاب مکتبهای ادبی رو میذاره زیر بغلش و بدون اینکه موهاشو شونه بزنه یا حتا یه نگاهی به آینه بندازه میره بیرون از خونه. توی انقلاب میره کنج یه کافه می‌شینه و یه قهوه‌ی تلخ همیشگی سفارش میده. به کافه‌چی میگه که صدای موسیقی رو که داره اپرای اوژن اونگین چایکوفسکی رو پخش میکنه یه کمی زیاد کنه. خودشو یه وری روی صندلی میندازه و سیگارشو گوشه‌ی لبش جابجا میکنه و واسه دوستاش راجع به دو تا مقاله‌ی جدیدش با عنوان «نقش ادبیات پست مدرن در زندگی امروزی» و «چگونه با مدرنیته مرزهای سنت را بشکافیم» صحبت میکنه. حرفاش که تموم میشه از کافه میزنه بیرون به سمت خونه.

وارد خونه‌ش میشه. لباساشو درمیاره، پیژامه‌‌شو که راه‌راه سفید و آبی داره می‌پوشه. چای آویشن رو میریزه تو قوری که دم بکشه. دو تا متکا رو میذاره روی گلیم کهنه‌ای که روی زمین پهنه و ظرف نخود کیشمیش رو از توی صندوقچه گوشه‌ی دیوار برمیداره و میذاره کنار متکا. صدای رادیو ضبط رو که داره الهه‌ی ناز بنان رو پخش میکنه زیاد میکنه و میره توی توالت و همه‌ی امروزشو بالا میاره...


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+
خزعبلاتی در باب بیسکویت و کیک

امشب داشتم دنبال دستور پخت چنتا کیک خونگی ساده میگشتم که بتونم روزای تعطیل، خودمو باهاشون سرگرم کنم. خوبی تنهایی اینه که میتونی یه آشپز خوب بشی و کلا به خودکفایی برسی و البته خوبی آشپزی هم اینه که اعتماد به نفس رو تا حد کهکشهانها بالا میبره، مخصوصن وقتی بعد از آشپزی دست پخت خودتومیل میکنی و به به و چه چه میکنی.

خلاصه داشتم دنبال کیک میگشتم که رسیدم به بیسکویت اوریو. راستش تا حالا نخورده بودم و بعد از جستجو فهمیدم که این بیسکویت آمریکایی هستش و پرفروشترین بیسکویت ایالات متحده که از سال 1912 داره تولید میشه. پیش خودم گفتم که بیشتر از یه قرنه داره تولید میشه و تو هنوز مزه شو نچشیدی، تازه پرفروشترین نوع بیسکویت هم هست و تصمیم بر این شد که در اولین فرصت پیداش کنم و مزشو امتحان کنم. اما بعد از اینکه به ذهنم رسید که پرفروشترین بیسکویت ایران، ساقه طلاییه و ازونجا که پرفروشترین همیشه بهترین نیست و تصور اینکه شبیه ساقه طلایی ساده یا نهایتا از نوع کرمدارش باشه (چون اوریو کرمداره) از این تصمیم منصرف شدم و دوباره به جستجو برای دستور پخت کیک خونگی پرداختم!


[ تگ ها : یادداشت ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!