خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
برای تولدم

کودکی سی و چند ساله‌ام

در میانه‌ی راهِ زندگی...

 


[ تگ ها : حس ]
+
بگذار تو را معشوقم بنامم

همه‌ی ما کم و بیش با داستانهای پلیسی آشنایی داریم. مخصوصاً زمانی که از تلویزیون سریالهای پلیسی پوآرو، مارپل،دِرِک یا حتا کارگاه علوی خودمون پخش میشد. خوبیِ پخش تلویزیونی اینه که دیده میشن و میتونن باب آشنایی با هر چیزی رو باز کنن.

اما کتاب بحثش جداست. مخصوصاً کتابهای پلیسی که مهجور واقع شدن. اینم یه دلایلی داره که ممکنه ترجمه‌ی نامناسب، عدم علاقه‌ی مخاطب به داستانهای پلیسی و خیلی چیزهای دیگه‌ باشه. به هر حال کتابهای پلیسی بیشتر جنبه‌ی سرگرمی داره تا بخوای به عنوان یه کتابخون حرفه‌ای این ژانر داستانی رو دنبال کنی.

دوران جوانی من اما با اتفاق‌های خوبی همراه بود. آشنایی با نویسنده‌ای به نام "مری هیگینز کلارک" نویسنده‌ی آمریکایی که به بانوی تعلیق شهرت داره به خاطر نوشتن داستانهای معمایی- پلیسی که مایه‌ای از درام و عاشقانه رو هم داره. یکی دو سالی با کتابهای این خانم سر کردم. داستانهاش حس خوبی به خواننده میده و خسته‌کننده نیستن و از اون دست داستانهایی هستن که بعد از سالها میتونی به یاد بیاری که موضوع اصلی داستان چی بوده.

مدتها گذشت و من دیگه از این دست داستانها دور شدم تا اینکه چند وقت پیش هدیه‌ای با همین ژانر به دستم رسید. کتابی با ترجمه‌ی روان دوست خوبم "سحر قدیمی" که شامل داستانهای کوتاه پلیسی جناییه و میتونه مخاطبهایی که خیلی به این داستانها علاقه ندارن رو مجاب کنه تا خوندنش رو تجربه کنن.

 

مشخصات کتاب من:

"تا مرگ ما را از هم جدا کند."

جمعی از نویسندگان

ترجمه: سحر قدیمی

نشر امیرکبیر

216 صفحه رقعی


[ تگ ها : از کتاب‌ها ]
+
دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است

سالهاست از آخرین نامه ای که نوشتم میگذره. منظورم نامه های اداری که با مدیریت محترم و ریاست محترم شروع میشه نیست. منظورم نامه های دوستانه و عاشقانه س.

یادمه دوران کودکی با کیهان بچه ها ارتباط نامه ای زیادی داشتم. مطالبمو براشون پست میکردم و چندتاشونم چاپ شد. چند بار هم تو مسابقاتش برنده شدم.

بهترین حس وقتی بود که روزهای متوالی منتظر جوابی. اینکه وقتی پستچی میرسه خونه هستی یا نه... و مدتهاست این حس رو دوباره تجربه نکردم. الان تمام مکالمات یا ایمیله یا تلگرام. جوابش هم معمولن خیلی سریع میرسه و پاک میشه. دیگه اون شوق نوشتن نامه کم شده. قلم رو دستت بگیری و با یه بیت شعر شروع کنی به نوشتن.

آخرین نامه ای که نوشتم و بهتره بگم اولین و تنهاترین نامه عاشقانه م دوران دبیرستان بودم. دختری رو توی راه مدرسه دیدم که هرروز ازکنار هم میگذشتیم. حس کردم یه حس خوب نسبت بهش دارم. وقتی یه سامورایی خجالتی عاشق میشه جز خودخوری کار دیگه ای از دستش برنمیاد.

تصمیم گرفتم حسمو توی نامه بنویسم و بهش بدم. اونروزا اوج نامه نگاریهای عاشقانه بود. موبایل نبود. تلفن کم بود. شهر ما هم کوچیک بود و جایی و فرصتی برای قرارهای عاشقانه نداشتیم. نامه رو نوشتم. صبح که میرفتم مدرسه از کنارش رد شدم اما کو جرعتی که نامه رو بهش بدم. قلبم داشت از تو سینه ام پرواز میکرد. نفسم گرفته بود. چرا اینجوری شدم. از کنار هم گذشتیم و تمام... نامه رو گذاشتم لای یکی از کتابام و تصمیم گرفتم توی راه برگشت بهش بدم. اما توی مدرسه نمیدونم چطور شد که نامه از لای کتاب افتاده بود. کجا؟ چجوری؟ نمیدونم. ظهر هرچی گشتم نامه رو پیدا نکردم. افتاده بود و من بی خبر. اینکه کسی پیداش کرده بود یا فهمیده بود برای  منه اونم نمیدونم.

توی راه برگشت باز هم از کنار هم رد شدیم بدون حتا یک نگاه و روزهای دیگه هم همینطور...

منم بی خیال اون عشق دبیرستانی ام شدم و چسبیدم به زندگی، حتا دیگه نخواستم یه بار دیگه خودمو امتحان کنم و سالها گذشت...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
پاییز

صبح‌های پاییز رو دوست دارم، وقتی یه ابر سیاه همه‌ی آسمون رو گرفته و میدونی الان  نم نم بارون میزنه و کل روزت رو قشنگ میکنه.

ظهرهای پاییز رو دوست دارم، وقتی با یه لیوان چایی پشت پنجره ایستادی و درختهای لخت و عور رو نگاه میکنی و برگهای خشک و زردی که با یه نسیم از درخت میفتن روی زمین.

عصرهای پاییز رو دوست دارم، با آفتاب کم‌جونی که مایل می‌تابه و یه سایه‌ی چند متری ازت روی زمین میندازه.

شبهای پاییز رو دوست دارم، طولانی و دوست‌داشتنی، جلو تلویزیون دراز می‌کشی و یه فیلم خوب می‌بینی، یا یه کتاب رو دستت می‌گیری و میخونی تا وقتی پلکات سنگین میشه و خوابت می‌گیره.

پاییز رو دوست دارم...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
آشتی با فروشنده

یادم نیس آخرین باری که سینما رفتم کِی بود و چه فیلمی رو دیدم. راستش بعد از یه مدت که فیلمهای آبکی، سینمای ایران رو احاطه کرده بودن دیگه انگیزه‌ای برای سینما رفتن نداشتم. البته چنتا فیلمهای خوبی هم که اسمشون خوب در رفته بود رو توی خونه می‌دیدم ولی بازم داستانهای تکراری و کلیشه‌ای ایرانی و پایان مشخص همه‌ی فیلمها عذابم می‌داد. تا اینکه چند وقت پیش فیلم «در دنیای تو ساعت چند است» رو دیدم. فیلم خوبی بود و یه جورایی امیدوار شدم که سینمای ایران دوباره میتونه سلیقه‌های مختلف رو راضی کنه. بازی دوست داشتنی لیلا حاتمی و علی مصفا و مخصوصا فضای موزیکال فیلم که قطعات زیبای موسیقی کریستف رضاعی حالمو خوب کرد.

تا اینکه دیشب بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم فروشنده‌ی اصغر فرهادی رو از سینمای چارسو دیدم. راستش فکر نمیکردم اینقدر راضی و قانع از سینما بیام بیرون. فیلم خوش‌ساخت فرهادی که هم مایه‌های طنز زیادی توش هست و هم رد پایی از غم و اندوه و ترس. با یه شروع هیجان‌انگیز که همین خودش مزیت یه فیلم خوبه که بتونی تا آخر پای فیلم بشینی و البته داستان معماوار و پلیسی فیلم که شهاب حسینی خوب از عهده‌ی کارش براومده. تیکه‌ انداختن‌های دانش‌آموزان توی کلاس با عماد، رفتار عماد با بابک توی یه صحنه از نمایش، شوکه شدن عماد سر میز شام بعد از فهمیدن جریان پول و .... نشون میده که لیاقت جایزه‌ی بهترین بازیگر کن رو داشته.

به هر حال امیدوار شدم از طریق فروشنده با سینمای ایران آشتی کنم و دوباره خودمو مقابل پرده‌ی هیجان‌انگیز وسفید سینماها ببینم.


[ تگ ها : از فیلمها ]
+
از خود طلب دوای دل مبتلای خویش

چند وقت پیش کتابی رو هدیه گرفتم و دنبال فرصتی بودم تا بتونم بخونمش و یه روز تعطیل بهترین فرصت برای خوندنش بود. حجم کتاب زیاد نبود اما حرفهای زیادی برای گفتن داشت. "اسکار و بانوی صورتی پوش" اثر اریک امانوئل اشمیت داستان یه پسربچه‌ی دوازده ساله‌س که به خاطر سرطان فقط 12 روز دیگه زنده‌س. در این بین یه پرستار صورتی‌پوش بهش توصیه میکنه که هرروز برای خدایی که پسربچه تا حالا حسش نکرده یه نامه بنویسه و یه چیزی درخواست کنه و هر روز از عمر باقیمونده‌شو به عنوان ده سال حساب کنه، اونوقته که بعد از 12 روز صد و بیست ساله میشه.

متن کتاب، نامه‌هاییه که اسکار برای خدا می‌نویسه ولی جذاب و دوست‌داشتنیه با یه زبون بچگونه و لذتبخش که از اول تا آخر کتاب رو یه نفس ‌می‌خونی. ماجرای کلی داستان تلخ و غم‌انگیزه اما مایه‌هایی از امیدواری و عشق که درون نامه‌ها وجود داره یه جورایی از غم‌ِ داستان کم‌ می‌کنه. اشمیت به خوبی از زبان کودک حرف می‌زنه و در کلِ داستان می‌تونی خودتو جای اسکار بذاری و توی نقشش بازی کنی.

هرچند داستان خیلی تلخ تموم میشه ولی آرامشی که اسکار در پایان داستان بهش میرسه رو می‌تونی حس کنی.

ترجمه‌ی روان این کتاب هم قابل تحسینه.


مشخصات کتابی که من دارم:

اسکار و بانوی صورتی پوش
اریک امانوئل اشمیت، مهوش خرمی پور (مترجم)  
  • تعداد صفحه: 100
  • نشر: صدای معاصر (10 اسفند، 1392)

[ تگ ها : از کتاب‌ها ]
+
سفری تا تهِ بیشه‌های سرسبزِ خیال

چند وقت پیش خونه‌ی یکی از دوستام با یه دختر روس آشنا شدم که جهانگردی رو از ایران شروع کرده بود. از مرز آذربایجان وارد شده بود و اولین شهر رو هم تهران انتخاب کرده بود. فقط با یه کوله‌پشتی و سبکبار. خیلی ساده و راحت سفرشو شروع کرده بود. توی صحبتهاش می‌گفت که میخوام همه‌ی کشورهای دور و اطراف رو بگردم البته این سفر رو بعد از یه گشت و گذار کامل که دور و ور روسیه گشته بود انجام میداد. راستش هضمش برای من سخت بود. برای منی که فکر سفر به چهارطرف ایران توی ذهنمه و هنوز شاید یک‌سوم ایران رو هم ندیدم. محدودیت‌های دست و پاگیر کار و پول و وقت که توی زندگی ما ایرانیا نقش زیادی داره. آرزوی سفر به دور دنیا رو همه دارن ولی اینکه از کجا شروع کنی و چجوری شروع کنی خیلی مهمه. اینکه سخت نگیری و راه بیفتی و بری هرجا دلت میخاد. حالا من با تکرار روزهای مثل هم دارم سفر اون دختر روس رو از اینستاگرامش دنبال می‌کنم که کجاها میره و با حسرت پستهاشو لایک میکنم و با عکسهاش همسفر میشم و  امیدوارم یه روزی با یه کوله‌پشتی راه بیفتم و دنیا رو بگردم ...


[ تگ ها : حس ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!