خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید!

چقدر سطح آرزوها، سطح توقع، سطح خواسته‌ها، سطح تفکر آدمای مختلف با هم فرق داره.

یه نفرهست که ماهی پنجاه میلیون تومن خرج هزینه رفت و آمد و خوش گذرونی و تحصیل دخترش توی انگلیسه و یه نفرم هست که 50 میلیون از بانک انصار برنده میشه میاد و توی رسانه ملی جلوی میلیونها نفر با  گریه و زاری سجده‌ی شکر به جا میاره.


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

عینکی که فریم گرد داره رو میذاره روی چشمش و کتاب مکتبهای ادبی رو میذاره زیر بغلش و بدون اینکه موهاشو شونه بزنه یا حتا یه نگاهی به آینه بندازه میره بیرون از خونه. توی انقلاب میره کنج یه کافه می‌شینه و یه قهوه‌ی تلخ همیشگی سفارش میده. به کافه‌چی میگه که صدای موسیقی رو که داره اپرای اوژن اونگین چایکوفسکی رو پخش میکنه یه کمی زیاد کنه. خودشو یه وری روی صندلی میندازه و سیگارشو گوشه‌ی لبش جابجا میکنه و واسه دوستاش راجع به دو تا مقاله‌ی جدیدش با عنوان «نقش ادبیات پست مدرن در زندگی امروزی» و «چگونه با مدرنیته مرزهای سنت را بشکافیم» صحبت میکنه. حرفاش که تموم میشه از کافه میزنه بیرون به سمت خونه.

وارد خونه‌ش میشه. لباساشو درمیاره، پیژامه‌‌شو که راه‌راه سفید و آبی داره می‌پوشه. چای آویشن رو میریزه تو قوری که دم بکشه. دو تا متکا رو میذاره روی گلیم کهنه‌ای که روی زمین پهنه و ظرف نخود کیشمیش رو از توی صندوقچه گوشه‌ی دیوار برمیداره و میذاره کنار متکا. صدای رادیو ضبط رو که داره الهه‌ی ناز بنان رو پخش میکنه زیاد میکنه و میره توی توالت و همه‌ی امروزشو بالا میاره...


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+
خزعبلاتی در باب بیسکویت و کیک

امشب داشتم دنبال دستور پخت چنتا کیک خونگی ساده میگشتم که بتونم روزای تعطیل، خودمو باهاشون سرگرم کنم. خوبی تنهایی اینه که میتونی یه آشپز خوب بشی و کلا به خودکفایی برسی و البته خوبی آشپزی هم اینه که اعتماد به نفس رو تا حد کهکشهانها بالا میبره، مخصوصن وقتی بعد از آشپزی دست پخت خودتومیل میکنی و به به و چه چه میکنی.

خلاصه داشتم دنبال کیک میگشتم که رسیدم به بیسکویت اوریو. راستش تا حالا نخورده بودم و بعد از جستجو فهمیدم که این بیسکویت آمریکایی هستش و پرفروشترین بیسکویت ایالات متحده که از سال 1912 داره تولید میشه. پیش خودم گفتم که بیشتر از یه قرنه داره تولید میشه و تو هنوز مزه شو نچشیدی، تازه پرفروشترین نوع بیسکویت هم هست و تصمیم بر این شد که در اولین فرصت پیداش کنم و مزشو امتحان کنم. اما بعد از اینکه به ذهنم رسید که پرفروشترین بیسکویت ایران، ساقه طلاییه و ازونجا که پرفروشترین همیشه بهترین نیست و تصور اینکه شبیه ساقه طلایی ساده یا نهایتا از نوع کرمدارش باشه (چون اوریو کرمداره) از این تصمیم منصرف شدم و دوباره به جستجو برای دستور پخت کیک خونگی پرداختم!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
هوای خنکم آرزوست

امروز می‌خواستم یه پست تابستونی بذارم اما همین که پامو از در بلوک گذاشتم بیرون یه باد خنک از مشرق‌زمین خورد تو صورتم و حالمو جا آورد. اصلن انتظار همچین چیزی رو نداشتم . شایدم جناب تابستون فکر دیشبمو خونده و امروز رو خواسته یه حالی بهم بده. الانم که رسیدم سر کار اینطرفا عین پاییز می‌مونه و یه نم نم بارون هم داره میزنه. اما هیچ‌کدوم ازینا دلیل نمیشه که من از تابستون گله نکنم. از گرمای چندش آور و آفتاب سوزانش که حتی از کوچکترین روزنه هم میاد پیدات میکنه و میتابه بهت. تابستان رو دوس ندارم. چرا؟ راستش به خاطر باد کولر! مخصوصن شبا موقع خواب که باید حتمن روشن باشه. از باد کولر متنفرم اما خب خاموش که باشه اونقد گرم میشه که اصن نمیشه خوابید. شدیدا به باد کولر حساسیت دارم حتا اگه مستقیم نباشه. صبح‌های تابستون که با عطسه و بدن‌درد از خواب بیدار میشم. تنها دلیلی که می‌تونه تابستون رو کمی تا قسمتی خوشایند کنه روز طولانیشه که بلعخره وقت داری به کارایی که می‌خوای توی روشنایی روز برسی. گرچه اینروزا از گرما هم نمیشه بیرون از خونه کاری رو انجام داد. البته آیس‌مک هم این وسط بی‌تأثیر نیست در تحمل کردن تابستون... یه خوردنی خنک و یخی مخصوصن با طعم شاتوت.

امیدوارم زودتر این تابستون تموم شه و بریم برسیم به پاییز و زمستون دوست داشتنی خودمون!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
چیزی شبیه معجزه

امروز عصر توی پارک داشتم قدم میزدم. آفتاب غروب کرده بود و هوا داشت تاریک میشد. منم میخواستم برم سمت خونه. از دور روی یه نیمکت دیدم که دو تا مرد نشستن و یکیشون یه کمانچه رو به صورت ایستاده گذاشته بین پاهاش و اون یکی که کنارشه انگار آرشه رو گرفته بود و داشتن صحبت میکردن. ذوق زده شدم که هیچ چیزی مثل شنیدن یه موسیقی زنده نمیتونه پایان بخش امروزم باشه. آخه دفعه‌های قبل هم دیده بودم کسایی رو که گیتار یا سازدهنی میزدن اون طرفا.

نزدیکتر که شدم خواستم یه جایی رو اونورا پیدا کنم و همون نزدیکیا بشینم اما...

تمام تصوراتم از چیزی که دیده بودم از بین رفت! اون دو تا آقا که نشسته بودن مأمور بودن و اون کمانچه و آرشه هم دو تا باتوم! و من پیش خودم فکر کردم که چرا باید باتوم‌ها رو ساز ببینم ...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
هوای نوشتن هست و نیست

یادمه سال هشتاد و چهار بود که اولین وبلاگمو توی ‍پرشین بلاگ درست کردم.  اون وقتا تب وبلاگ نویسی خیلی بالا بود، از این گوشی‌های هوشمند هم خبری نبود. فقط یه یاهو مسنجر بود با کلی دک و ‍پز! هرکی مطلبی شعری دلنوشته‌ای داشت توی وبلاگش می‌نوشت و کلی هم به به و چه چه میخورد توی اون ‍پست. منم از این قاعده مستثنا نبودم...

اون موقع که وبلاگو زدم یه جورایی با خودم قول و قرار گذاشتم هفته‌ای یکی دو تا پست بذارم، تا چند سال هم اینجوری بود اما بعدش تبش خوابید. حوصله‌ها کم شد، گوشی‌های هوشمند اومدن، شبکه‌های مختلف سر و کله‌شون پیدا شد اما وبلاگ همچنان بود. حضور داشت اما کم و بیش... منم بعد از سالها دیگه اشباع شده بودم انگار، از همه چی... اونجوری که اوایل مخاطب داشتن نوشته‌هام برام مهم بود دیگه کم کم کمتر شد و فقط دوس داشتم بنویسیم، حتا اگه کسی نمی‌خوند حتا اگه کسی نمی‌دید، میخواستم نوشته باشم که به قولی که به خودم دادم وفا کرده باشم. من هنوز هستم، هنوزم می‌نویسم... می‌خوام بنویسم، بنویسم که رها شم...


[ تگ ها : حس ]
+
غم مخور

همیشه قرار نیست دنیا بر وفق مراد ما باشه، هرکسی زندگیش بالا و پایین داره و خوبی این زندگی هم اینه که دائم در حال گردشه و هیچ چیزی توش موندگار نیست. پس نه به خنده هاش دل ببندیم و نه به غصه هاش. اما یه چیزی این وسط خراب کرده همه چی رو. این که هرچی تلاش کنی به جایی نرسی. یعنی یا تلاشت تلاش نیس یا یه جای کار می لنگه. هرچی ام نگاه میندازی دور و برت چیزی نمیبینی. خب اینم یا چشم برزخی میخاد که ما نداریم یا عقل درست و حسابی که اونم بعید میدونم داشته باشم! اگرم تازه بفهمی کجای کارمیلنگه یا توان درست کردنشو نداری یا اگرم داری دیگه دیر شده و کاری نمیشه کرد. تازه اگرم دیر نشده باشه و بتونی درستش کنی فقط واسه مدت کوتاهی جواب میده و بازم همون آش و همان کاسه و این داستان همچنان ادامه دارد! پس ما هم همین مصراع شعر جناب حافظ رو میگیریم و میریم رو به جلو تا ببینیم بلعخره کجا همه چی روی روال درست قرار میگیره: دائماً یکسان نباشد حال دوران... غم مخور... بعله


[ تگ ها : حس ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!